فروغی که من می‌شناسم

فروغی که من می‌شناسم

فروغی که من می‌شناسم 150 150 modir

در نمایشگاهی ایستاده‌ام که به‌بهانه‌ی تولد فروغِ فرخزاد جمع شده، هنرمندانی تصویرِ هنرمندِ دیگری را بازتولید کرده‌اند، نمایشگاه‌گردانِ نمایشگاه نوشته آن‌ها تمثالی را دوباره دارند می‌سازند، نوشته که هر چیزی در نمایشگاه بازنمایی تصویری است و آن‌تصویر کلان‌تر است از این جزئیاتی که ما می‌بینیم، تصویرِ عصیان است، تصویرِ زنانگی نسلی است، تصویرِ زنِ کمال‌گرایِ ایرانی است.

من در میانِ ‌این­همه تصویرِ بازنمایی­شده اما دنبالِ تصویر یگانه‌تری می‌گردم، تصویرِ فروغ به عنوان شمایلی زنانه. فروغی که من می‌شناسم کیست و چه فرقی با این تصویرهای روی دیوار دارد.

گزارش به فردا

اول باید وضع موجود را توصیف کنم، مجموعه‌ی روی دیوارِ گالری مجموعه‌ی ناهمگونی است، چه به لحاظِ مواد و ساختمانِ آثار، چه نسل‌های پدیدآورندگان ، چه به لحاظِ زیباشناسیِ سبکی و لحن، اما تمرکز بر سوژه‌ی فروغ اندام‌وارگی نمایشگاه را حفظ کرده. در نمایشگاه حس نمی‌کنید کارهایی بی‌ربط به هم را می‌بینید و این خوب است، یعنی نمایشگاه‌گردان – آرش تنهایی-  می‌دانسته چه‌کار دارد می‌کند.

عکسِ آزاده اخلاقی از لحظه‌ی مرگ فروغ و عکسِ ساخته‌شده‌ی صالح تسبیحی، نقاشی‌های سمیرا اسکندرفر، مارال اصفهانی، امیر سقراطی، فوادشریفیان، معصومه مظفری، مرتضی یزدانی و کیانِ وطن، طراحی‌‌های حسین تمجید، بهزاد شیشه‌گران، خط‌نقاشی‌های ابراهیم حقیقی، کوروش قاضی مراد، محمد فدایی، آرت ورک‌های قباد شیوا، سپیده مهرگان، فرشاد آل خمیس، آناهیتا قاسمخانی، کیانوش غریب‌پور، تصویرسازهای زرتشت رحیمی، محمد حمزه، شاهد صفاری، مجسمه‌های محبوبه حسینی، فرزانه حسینی و پرفورمنسِ ژینوس تقی‌زاده آثارِ نمایش داده شده در نمایشگاه‌اند.

اثر صالح تسبیحی

این‌ها طبقه‌بندی‌ای به توسع است، واقعیت این است که بعضی از این آثار را می‌شود برداشت و در دسته‌ای دیگر گذاشت اما همین تنوع در مصالح و اجرا نمایشگاه را بسیار دیدنی کرده. فروغ همه‌جا هست اما چرا این فروغ، شمایلی که من می‌شناسم نیست یا شاید شمایلی که می‌خواهم.

تعهد به پیام‌رسان

در دوره‌ای که همه چه چپ چه راست دنبالِ پیام در همه‌چیز می‌گشتند، به نظر فروغ پیامی برای جامعه نداشت یا حداقل پیام واضحِ قابلِ تبلیغی نداشت و امروز که همه چه چپ چه راست دنبال نفی مضمون و انکارِ پیام می‌گردند انگار فروغ پیام‌هایی سرراست و روشن برای تبلیغِ برابری دارد.

اثر فرزانه حسینی

به نظر این معجزه‌ی شعر فروغ است، همان‌چیزی که شعرِ سعدی هم دارد، به چیزی آن‌قدر اشاره نمی‌کند که فکر کنی وابسته‌ی فکری است اما پیوسته گردِ موضوع می‌گردد و یادآوری می‌کند. البته فکر نمی‌کنم شعر باشد که شمایلِ فروغ را می‌سازد، در شب‌های شعرِ گوته با این‌که زن‌هایی شعر خواندند اما جای زنی تاثیرگذار، زنی که نشانه‌ی دورانِ خودش باشد کم بود، همین است که در دستِ آدم‌هایی که آمده‌اند شعر گوش‌‌کنند جز عکسِ کشته‌های چپ، عکسِ بزرگی از فروغ است. این عکسِ بزرگِ فروغ برای من همیشه نشانه‌ای است از فقدان، فقدانِ صورتِ زنی، صدای زنی که به صورتی شمایلی دورانِ خودش را تداعی کند.

دورانی که فروغ نماینده‌ای از نسلِ نوی زنانش بود، دوران شکوفایی اقتصادی بود، انقلاب سفید، ریاست‌جمهوری دموکرات‌ها در آمریکا، د.د.ت، فتح ماه، ووداستاک، حتا چپ‌ها که مجبور به گفتمان شدند و در عیش همین دوره بود که روشن‌فکری ایرانی در حوزه‌های متفاوتی از سیاست تا هنر شمایل‌های پنجاه سال بعد خودش را می‌ساخت. شاملو را در شعر، گلشیری را در داستان، کیمیایی و مهرجویی را در سینما، بیضایی را در تآتر و نعلبندیان و مفید را که عمرشان نپایید و آربی‌آوانسیان که نماند. فرهاد و فریدون و مهرپویا را در موسیقی، تناولی و زنده‌رودی را در مجسمه‌سازی و نقاشی، ممیز و مثقالی را در گرافیک، بیژن‌جزنی را در چپ‌گرایی تئوریک، سعیدسلطان‌پور را در تآتر چپ‌‌گرای متعهد، صمدبهرنگی را در ادبیات کودک متعهد و برای هر زمینه‌ای کسی را ساخت. این آدم‌ها همه در رسته‌ی کاری‌شان منحصر به فرد بودند، قهرمان بودند اما همه‌شان شمایلی همه‌گیر و مردم‌وار نشدند.

در دهه‌ی چهل نمی‌دانستند این شمایل‌سازی‌ها به درد دهه‌ی نود می‌خورد یا نه و مثلن پنجاه سال بعد د.د.ت سرطان‌زا است و استفاده از آن ممنوع است، ووداستاک به تصویری‌کوژ از آزادی بدل شده و بریتنی‌اسپیرز تویش می‌خواند یا دیوار آهنین اصلن نیست که آدم‌ها را به دو دسته‌ی بزرگ چپ‌ها و راست‌ها قسمت کند. آن شمایل‌ها امروز تاریخِ فرهنگِ ما را می‌سازند، بخشی از رستاخیزِ فرهنگِ ‌ما که دستاوردهای زیادی داشته اما کارهایی که کردند، چیزهایی که خلق کردند چه‌قدر مناسبِ مصرفِ امروز است؟

اثر زرتشت رحیمی

چه‌قدر به درد دورانی می‌خورد که چپ دیگر چپ نیست و راست دیگر راستِ مطلق. همان‌قدر که فکرهاشان از مردمِ امروز دور است، چیزهایی که خلق کردند ناساز است، خودشان هم از مقامِ قهرمانی فاصله دارند. امروز آدم‌ها به دو دسته‌ی بزرگ تقسیم می‌شوند، آن‌ها که به برقراری عدالتی اندک روی همین زمین اعتقادی دارند و آن‌ها که هیچ اعتقادی به عدالت در روی زمین ندارند. فروغ انگار همین‌ها را می‌دید، ادعای روشن‌بینی برای فروغ نمی‌کنم، فرضم این است که فروغ این دنیای بی‌پیش‌فرض، این دنیای ناهمگون با ذهنیات دوره را می‌دید که به هیچ‌وری از این گفتمان‌های قالبِ زمانه نچسبید. فروغ در دوره‌ی مطلقِ آرمان‌گرایی کسی بود که به اندک عدالتی روی زمین فکر می‌کرد و به خاطرِ همین‌بود که به جذام‌خانه ‌رفت و فیلم ساخت، به خاطرِ همین بود که فیلم ساخت اصلن، چون رسایشِ زبانِ سینما را درک کرده بود و می‌دید که چه‌طور سینما تاثیری بیشتر از شعر می‌تواند داشته باشد و اندک اندک و با رسوبِ سالیان بر ذهنِ ما، از شاعر و فیلمسازی که بود فاصله گرفت و خودش را به عنوان شمایلی بی‌همتا از زنِ ایرانی جلوه داد.

فروغی که من دنبالش می‌گردم شاید این باشد. فارغ از شعر، فارغ از عصیان‌هایی که منتسب به او است، فارغ از شایعات و خاطراتِ آدم‌های دور و برش. فروغی که وقتی دنبالِ کلمه‌ای می‌رود ساده‌ترین راه را انتخاب می‌کند. همان کلمه را به زبان می‌آورد. شاید به خاطر همین است که طراحی شیشه‌گران از فروغ این همه به دلم می‌نشیند. سادگی‌اش جذبم می‌کند و بعد رهایم می‌کند.

چهره‌ی زنی در دور دست

زن‌های شمایلی، آن‌ها که قرار نیست مثلِ‌ مرلین مونرو با باریک نگه‌داشتن کمر و کوچک‌کردنِ سایزهاشان شمایل شوند، آن‌ها که زیباشناسی دوره را بدونِ زیبایی صورت و بدن تجربه می‌کنند معمولن برای جداکردنِ خودشان از باقیِ زن‌ها ژست‌های مردانه می‌گیرند.

سوزان سونتاگ پرسونای مردانه‌ای از خودش ارایه می‌داد چون در زمانه‌اش همه‌ فکر می‌کردند نقد کاری مردانه است، خشونت فریدا در صورت و ژست‌های مردانه‌اش با تفنگ، فریدا را از باقیِ زن‌ها جدا می‌کرد. رزا لوکزامبورگ در جنبش‌های کارگری آلمان با ژست‌های مردانه سخنرانی می‌کرد. فروغ اما به این ژستِ مردانه احتیاجی نداشت. از رمانتیک بودن نمی‌ترسید، از برچسب‌های اجتماعی که او را مصرف کنند، به خاطر احساساتش تحقیر کنند یا جنس دوم بدانند نمی‌ترسید. از این که بگویند سایه‌‌ی مردهایی بالای سرش است که کارها و نوشته‌ها و فیلم‌هایش را دست‌کاری می‌کنند ابایی نداشت. فروغ شمایلِ زنانه‌اش را نه تنانی نه با پهلوزدن به ژست‌های مردانه ‌ساخت. با روسری‌اش، با دفن‌کردنِ خودش در برگ‌های پاییزی، با به فرزندی قبول کردنِ بچه‌ای، با مادرانگی‌اش.

فروغ هیچ کشش و کوششی برای مردانگی ندارد، او احتیاج ندارد رمانسِ صدایش را امحا کند، تا سال‌ها حتا صدای شعر‌خواندنش الگویی برای زن‌هایی است که در شبِ شعرها شعر می‌خوانند، کش‌دار و اشک‌درآر و رمانتیک. این چهره‌ی فروغ اما توی نمایشگاه نیست. در هیچ‌کدام از آثارِ این نمایشگاه، فروغِ بی‌خجالت در جمع، بی فرسایشِ خودش برای ساختِ تصویر مردانه، بی افسوس از چیزی که هست، نیست. همه تصویری ساخته‌اند قدیس، بی پس‌زمینه، منفرد، قهرمان، مردانه. این فروغی نیست که من می‌شناسم یا دنبالش می‌گردم. عکسِ سوپرایمپوز شده‌ی صالحِ تسبیحی اما دلم را می‌برد، این فروغِ من است و باز رهایم می‌کند.

هُدی‌خوان

نمایشگاه‌گردانی کار پیچیده‌ای است و آدمِ چندوجهی‌ای می‌خواهد، آدمی که هم نیازهای بازار را بشناسد هم زبانِ هنر را و بلد باشد چه‌طور این بازار را به هنرمند سفارش بدهد. در جامعه‌ای که کلمه‌ی سفارش بوی بدی دارد و حسِ ناخوشی را متبادر می‌کند البته نمایشگاه‌گردان باید از راه‌های مختلفی برود تا بتواند ایده‌اش را تببین کند. شاید نقطه‌ی اوج نمایشگاهِ از اهالی امروز نه آثارِ ارایه شده در نمایشگاه بلکه نمایشگاه‌گردانی آن باشد. به همین تبدیل ایده به نمایشگاه. احساس نیازِ شمایل‌هایی که بشود با آن‌ها امروز زندگی کرد.

اثر کیانوش غریب پور

این سال‌ها راجع به کار نمایشگاه‌گردان حرف‌های زیادی زده شده و نمایشگاه‌گردان‌ها کارهای متنوعی کرده‌اند، ظاهرن دیگر وقتِ آن رسیده که نمایشگاه‌گردان از تنها جمع‌کننده‌ی آثار فراتر برود. از کسی که ایده‌ای را وسط می‌گذارد تا بقیه آثارشان را حولِ ایده‌ی او جمع کنند باید به کسی تبدیل شود که راجع به سوژه‌اش تحلیل دارد و این تحلیل را در اختیار هنرمندانِ دیگر می‌گذارد. نمایشگاه‌گردان باید هُدی‌خوانِ قافله‌ای باشد که به نیازهای اجماعی پاسخ می‌دهد.

درواقع آن‌چهره‌ی فروغ که من در نمایشگاه دنبالش می‌گردم از پسِ همین تحلیل‌های نمایشگاه‌گردان پیدا می‌شود. فروغی که شمایلِ دوران است و همان‌قدر که عصیانش رویِ زبان است، در چهره‌اش هم باید باشد. چقدر آرت‌ورکِ کیانوشِ غریب‌پور همین فروغ است و رهایم نمی‌کند.