داستان نوجوانان بدون ناجی چیزی کم دارد

Real H - داستان نوجوانان بدون ناجی چیزی کم دارد

داستان نوجوانان بدون ناجی چیزی کم دارد

داستان نوجوانان بدون ناجی چیزی کم دارد 500 243 modir
گفت‌وگو با رؤیا مکتبی به بهانه رمان «رئال مادرید»
قصه‌ای که ستاره ندارد
داستان نوجوانان بدون ناجی چیزی کم دارد

Header Logo - داستان نوجوانان بدون ناجی چیزی کم دارد

شماره ۵۱۹ | ۱۳۹۳ یکشنبه ۱۷ اسفند

«سبخی» در اصطلاح آبادانی، زمین‌های خالی خاکی و فراخی است که اغلب بچه‌ها در آنها فوتبال بازی می‌کنند. نوجوان‌های داستان رئال‌مادرید هم فوتبال را از همین زمین‌ها شروع کردند و بعد رویای رفتن به باشگاه رئال‌مادرید به سرشان زد! رئال‌ مادرید اولین تجربه محمد طلوعی در حوزه رمان نوجوان است. کتاب را خواندم، احساس کردم یک آنی دارد که نمی شود به سادگی از کنارش گذشت. یک‌جور سادگی و صفایی داشت مثل خود بچه‌های آبادان، با تمام نقاط ضعف و قوت‌شان. تصمیم گرفتم به همین بهانه گفت‌وگویی با نویسنده‌اش انجام دهم تا بیشتر در مورد این رمان پسرانه و چند و چونش بدانم!

چطور شد که شما از رشت به آبادان رفتید؟! منظورم این است که به ‌عنوان کسی که در رشت متولد شده و با فرهنگ شمال باید بزرگ شده باشد، منطقا، خیلی خوب فضا و فرهنگ جنوبی را تصویر کرده‌اید. آبادان را چطور شناختید؟
سفر رفتم، خواندم و در آبادان زندگی کردم. یک‌ ماه در خوابگاه شرکت نفت در «بریم» زندگی می‌کردم و هر روز صبح می‌رفتم در زمین های خاکی‌اطراف آبادان فوتبال بازی می‌کردم. فوتبال خودم شبیه گنارو گاتوزو است، فیزیکی و پربرخورد، اصلا شبیه آبادانی‌ها فوتبال بازی نمی‌کنم اما یک‌جوری است که همیشه توی تیم جایی برای من هست. همیشه مرا برای این که بازیکن‌های تکنیکی حریف را کنترل کنم برمی‌داشتند، بنابراین تمام صبح‌های آن یک‌ماه را با بچه‌های آبادانی فوتبال بازی کرده‌ام، عصرها هم می‌رفتم توی قهوه‌خانه‌ها می‌نشستم به داستان‌های فوتبالیست‌های قدیمی گوش می‌کردم. بسیاری از اصطلاحات و داستان‌ها و فضا را از آنجا آوردم. یک دفترچه صدبرگ از ایده و چیزهایی که یادداشت کردم، دارم که مدام وسوسه‌ام می‌کند با این بچه‌ها و فضا یک داستان دیگر بنویسم. واقعا آن‌قدر داستان از فوتبال و آبادان دارم که بشود چند رمان دیگر با آن نوشت.
پس قضیه از فوتبال شروع شد و به آبادان رسید. به ‌هر حال ترکیب این دو تا با هم به نظرم کار هوشمندانه‌ای بوده است.

شخصیت‌ها هم خیلی خوب از کار در آمده‌اند. به نظرم یک‌جور روح تیمی و فوتبالی بر کل شخصیت‌های رمان حاکم است؛ یعنی همان‌طور که فوتبال، بازی تک‌نفره نیست و یک کار تیمی است، این خیلی خوب روی شخصیت‌ها هم پیاده شده است. در این رمان هیچ‌کس ستاره نیست، هیچ‌کس یکه‌تاز نیست، هر کسی به وقت خودش نقش‌اش را به بهترین وجه بازی می‌کند. گیریم مثل تیم‌های واقعی حضور بعضی کم‌رنگ‌تر است. مثل نعیم و اصغر که کمتر حس‌شان می‌کنیم. تعمدی در این کار داشته‌اید؟
راستش چند فصل رمان را اول‌شخص نوشتم، بعد دیدم خیلی فردمحور شده، یعنی داستان از منظر عبد یا مثلا بهرام خیلی شخصی و ذهنی می‌شد، بعد تصمیم گرفتم داستان را دانای کل بنویسم، این داستان یک تیم است و تیم فرقش با آدم‌ها همین است، هر کسی به درد جایی از قصه می‌خورد و اگر قرار باشد او قصه را تعریف کند، فقط چیزهایی را می‌بینیم که او دوست دارد، بنابراین برگشتم و داستان را دوباره نوشتم. داستان تیمی را نوشتم که هر کسی به وقتش می‌درخشد.
این فردگریز بودن روایت در حدی است که من حتی انتظار داشتم مثلا آقا جلالی اصلا از بازداشتگاه در نیاید و همان تو بماند تا بچه‌ها خودشان، خودشان را پیدا کنند و کار را پیش ببرند، همان‌طور تا که اواسط نیمه دوم پیش بردند. توی دلم خدا خدا می‌کردم که آقاجلالی همان تو بماند و اصلا نرسد! به‌خصوص که در آمدنش هم یک‌جور معجزه‌واری بود. این‌که مریم‌خاله خواب ببیند و بعد برود سر وقت دختر و … یعنی تا پیش از این منطق روایت را خیلی خوب پیش برده‌اید اما اینجای داستان می‌رسد، کمی این روال مخدوش می‌شود.
داستان به یک نجات‌دهنده احتیاج داشت، به نظرم داستان نوجوان بدون ناجی چیزی کم دارد، این را از نوجوانی خودم می‌گویم اما آقاجلالی هم آن ناجی مطلق و پیام‌آور خیر نیست، درواقع آقاجلالی هیچ کار خاصی نمی‌کند، تنها بچه‌ها از این که بزرگسالی هم رویا کنارشان است، انرژی می‌گیرند. درواقع آمدن آقاجلالی قصه را پیش نمی‌برد که با بیرون آمدنش از زندان خللی پیش بیاید و منطق قصه را مخدوش کند. حتی خواب دیدن مریم‌خاله هم قبلا گفته شده که او اهل خواب دیدن است و همه چیز را پیشکی در خواب می‌بیند. به نظرم درآمدن آقاجلالی از زندان فقط برای این خوب بود که یاد بچه‌ها بیاورد ناجی‌شان جز رویا چیزی به آنها نداده.
می‌فهم  و البته اصراری هم به آشنایی‌زدایی و تغییر این تصویر نداشته‌اید. در یک چیز دیگر هم به نظرم به الگوی رایج پایبند بوده‌اید. داستان فضای بسیار پسرانه‌ای دارد، که خب در نگاه اول طبیعی هم به نظر می‌رسد، چون اساسا فوتبال مقوله‌ای پسرانه یا به تعبیری مردانه است اما خودتان هم می‌دانید که همواره بخش قابل‌توجهی از دخترها هم به فوتبال اقبال نشان می‌دهند. هیچ اثری از دخترها در این روایت نیست، چرا؟ راهی وجود نداشت که دخترها را هم کمی وارد بازی کنید؟
یک کمی پسرانه بودن کتاب از سفارش‌دهنده اولیه کتاب می‌آید، یک روز آقای شاه‌آبادی که مدیر پروژه چهل کتاب کانون بود، مرا صدا کرد و گفت می‌خواهد برایش یک رمان پسرانه بنویسم، درواقع یک آماری از تعداد بچه‌هایی که به کتابخانه‌های کانون می‌رفتند و ترکیب جمعیتی‌ داشت که بیشتر دخترها بودند و استدلال‌شان این بود که شخصیت‌ها و سوژه‌های رمان نوجوان دخترانه یا دخترپسند است. درواقع به من سفارش دادند که یک داستان پسرانه برای کانون طراحی کنم و من طرح رئال مادرید را نوشتم. از اساس قرار بود این داستان برای پسربچه‌های کتابخوان جذاب باشد، البته بعد از تعلیق آن پروژه در کانون و عوض‌شدن ناشر من باز از این فضای پسرانه قالب در رمان راضی بودم، هرچند که اولین خواننده این کتاب قبل از چاپ یک دختربچه بود و من شوق او را برای حضور یک دختر در داستان دیدم و با خودم شرط کردم که در قسمت بعدی داستان حتما یک دختربچه بگذارم.
  جالب است که کار هیچ شباهتی به یک کار سفارشی ندارد. خیلی درونی شده و خودجوش به‌ نظر می‌رسد و از این نظر حقیقتا جای تحسین دارد، ولی در ادامه همین خلأ حضور دخترها، یک نکته دیگر که البته بسیار کلیشه‌ای است به ذهنم رسید موقع خواندن کتاب. کلیشه‌ای از این نظر که خیلی تکرار شده اما به ‌هر حال این کلیشه شدن از اهمیتش نمی‌کاهد و آن هم نقش یا تصویری است که اساسا از جنس زن در این رمان ارایه شده است. یک بار سه زن (جنس مؤنث) داستان را با هم مرور کنیم، یکی مریم‌خاله با تصویر همیشگی زن – مادر. مهربان و بخشنده و حامی. یکی دختر مریم‌خاله (زن سابق آقاجلالی) که جالب است اصلا اسمی هم ندارد! و همان تصویر زن ناسازگار و غرغروی همیشگی را ارایه می‌کند و یکی هم نسیم دختر آقاجلالی در قالب همان کلیشه رایج کودک-‌ معصوم (طبعا چنین شخصیتی باید دختربچه باشد) اینها بعد ندارند. این سه زن کاملا تیپ هستند و اصلا به شخصیت نرسیده‌اند، در حالی‌که مثلا خود آقاجلالی کاملا یک شخصیت است. من تمام مدتی که داستان را می‌خواندم، کاملا می‌توانستم تصورش کنم، زنده بود در ذهنم. حتی باقی بچه‌ها، حتی  ابو!
نمی‌توانم با شما مخالفتی کنم چون اساسا قرار نبود داستان خیلی شخصیت زنانه داشته باشد، قرار بود داستانی کاملا مردانه باشد اما در شخصیت‌پردازی آقاجلالی به‌عنوان یک آدم بزرگسال که درگیر دیوانگی این بچه‌ها می‌شود، نیاز به انگیزه‌ای مضاعف بود، آقاجلالی به‌عنوان بزرگسال نمی‌توانست آن‌قدر دیوانه باشد که تن به این سفر بدهد. مگر این‌که انگیزه دیگری جز بازی با رئال می داشت و آن‌وقت بود که زن سابق و دختر و خاله‌اش پیدا شدند، درواقع خانواده آقاجلالی خودشان را به داستان تحمیل کردند و از آنجایی که وقت زیادی برای پردازش آنها در داستان نبوده، کمی تخت‌تر و بدون جزییات در داستان درآمده‌اند
و گرنه در همان یک برخورد با زن آقاجلالی سعی کرده‌ام شخصیتی چندوجهی از او ارایه کنم، هرچند که واقعا این شخصیت‌ها در تمرکز داستان نبودند و در نهایت باید با نظر شما موافق باشم.
  برگردیم به انگیزه اولیه کار، نوشتن یک رمان پسرانه. مدتی است که این قضیه باب شده است. البته در کتاب‌های ترجمه (آثار فرنگی). در آثار داخلی تا به حال کمتر به چنین اثری برخورد کرده بودم. البته همان‌طور که اشاره کردید معمولا این جداسازی‌ها و به نوعی از ابتدا جنس خاصی را مخاطب بالقوه قراردادن، کار ناشرهاست. ناشر هم طبعا به بازار و جلب مخاطب بیشتر فکر می‌کند. تجربه شما به‌ عنوان خالق اثر در این مورد چگونه بود؟ نوشتن در یک فضای تک‌جنسیتی راحت بود؟
خیلی تفاوتی احساس نمی‌کردم، برای من محدودیت محسوب نمی‌شد، مثل این است که من رمانی بنویسم درباره جنگ با سربازهایی که از خانه دورمانده‌اند. معلوم است که با چند مرد باید قصه را پیش ببریم و عشق‌ها و حرمان‌هایی در خانه و زن‌هایی در پس‌زمینه داستان. این داستان هم همین‌جور بود، زن‌ها بودند اما در پس‌زمینه قصه. در پیش زمینه چندین پسربچه بودند با رویایی در سر، اساسا داستان از نظر من نیاز به شخصیت زنانه نداشت که من از نبودش احساس ناراحتی کنم.
مسأله احساس ناراحتی یا خوشحالی نیست! من هم شاید علاقه‌ای به این تأکیدها و مرزبندی‌های جنسیتی نداشته باشم. از اساس (مقصودم نقد فمنیستی یا رویکردهای مشابه است) اما وقتی در فضاهای تک‌جنسیتی قرار می‌گیرم، ناخودآگاه احساس می‌کنم، چیزی کم است. حس یک‌جور عدم تعادل شاید! این احساس را برای نخستین‌بار وقتی وارد دانشگاه امام صادق (واحد برادران) شدم، داشتم! همین‌طور با شدتی کمتر در دانشگاه الزهرا. فضاهای داستانی هم برایم تابعی از فضاهای واقعی اطرافم هستند. در رئال‌مادرید هم همین حس را داشتم. درست است که فضا از اساس مردانه است. مثال جنگ و سرباز خیلی مثال خوبی بود اما توی همان داستان‌های اینچنینی هم گاهی روح زنانه‌ای حکمفرماست که باعث می‌شود قدری این موازنه برقرار شود. مثلا شاید محمدجمال – برادر کوچک محمد کمال- می‌توانست یک دختر باشد یا مثلا بهرام به جای این‌که به ناراحتی پدرش فکر کند، می‌توانست به ناراحتی مادرش فکر کند و این‌که او الان دارد چه می‌کند؟ یک گریزگاه‌های اینچنینی بود که داستان را از این مردانگی صرف کمی درآورد اما خوب اینها افکار من خواننده است و با دنیای شمای نویسنده طبعا بسیار متفاوت است اما شاید گفتن این نکته هم خالی از لطف نباشد که در مورد این داستان‌های با مخاطب فقط دختر یا پسر درنهایت برخلاف آنچه که ناشر انتظار داشته، جنس مخالف جامعه هدف هم از آنها استقبال می‌کند و به خواندن‌شان علاقه نشان می‌دهد. این را البته براساس یک پژوهش علمی در این مورد می‌گویم.
من هم بسیار امیدوارم که دخترها از خواندن این داستان خوش‌شان بیاید.
   اجازه بدهید به اول صحبت‌مان برگردیم. چی شد که آبادان‌ را به‌عنوان خاستگاه این داستان انتخاب کردید؟
واقعا می‌شود در ایران به داستانی درباره فوتبال فکر کرد و جایی غیر از آبادان را تصور کرد؟ فکر می‌کنم تنها جایی در ایران که بتواند به آبادان پهلو بزند انزلی باشد، آن‌جا هم مردم عشق فوتبال هستند و تیم شهرشان تمام زندگی‌شان است اما چون آن فضا را خیلی خوب می‌شناختم و قبلا رمانی درباره آنجا نوشته بودم، فضای انزلی برای خودم جذابیتی نداشت، راستش احتمالا وقتی می‌نوشتمش، شما هم به‌عنوان خواننده می‌گفتید نویسنده داده به مچ و از جایی که بلد است و مناسباتش را می‌شناسد دارد حرف می‌زند، به‌عنوان نویسنده خودم دلم می‌خواست فضای دیگری را در داستان‌نویسی‌ام تجربه کنم، جایی که تجربه زیسته زیادی از آن ندارم و نوشتن در مورد آن تنها با مرور خاطرات نوجوانی‌ام میسر نیست. همین شد که رفتم سراغ آبادان. نوشتن از آبادان واقعا چالش بزرگی برایم بود. راستش تا چند دوست آبادانی داستان را نخواندند و فضا را تایید نکردند، جرأت چاپ کردنش را نداشتم.
خوب البته من هم به این نکته فکر کردم؛ این‌که فوتبال ایران از آبادان شروع شد و هنوزم یک جورهایی توی خون مردم آبادان است اما من اگر این را بگویم، متهم به ملی‌گرایی افراطی و تبلیغ برای زادگاهم می‌شوم احتمالا! ولی وقتی یک بچه رشت این را می‌گوید خب خیلی بیشتر به آدم می‌چسبد اما من فکر کردم، احتمالا یک دلیل دیگر هم داشته: نزدیکی آبادان به دوبی و وجود رئال‌مادرید در آنجا. گمان نمی‌کنم در هیچ کشور هم‌مرز یا همسایه دیگری می‌شد چنین امکانی داشت. ولی چیزی که ذهنم را مشغول کرد، این بود که آیا واقعا به همین راحتی می‌شود از آبادان قاچاقی به دوبی رفت؟
در دنیای داستان امکان همه‌چیز هست، می‌شد یک باشگاه دیگری بگذارم و مثلا از انزلی بروند باکو و کاملا باورپذیر باشد و سفر دریایی هم باشد. یعنی آن گزاره تنها امکان آبادان بود، خیلی صحیح نیست. درباره این‌که آیا به همین راحتی می‌شود رفت باید بگویم بله. یک تجارتی در آبادان هست به اسم ته‌لنجی که کالای قاچاق و انسان به راحتی در خنِ لنج‌ها جابه‌جا می‌شود و خیلی هم مرسوم است. درواقع من یک تحقیق مفصلی درباره این‌جور تجارت کردم و شخصیت ناصر ناخدا از همین تحقیق سر درآورد. آدم‌هایی که قاچاق بری زندگی‌شان است و اگر یادت باشد در ناخداخورشید تقوایی هم بخشی تز این فرهنگ نشان داده شده.
  بله و بخش زیادی از تجارت و بازار آبادان متکی به همین ته‌لنجی‌هاست و آن خیابان بلند که به جاده آبادان – خرمشهر منتهی می‌شود. کلا فضای بومی کار خیلی خوب در آمده است. درواقع یک تنه‌ای هم به ادبیات اقلیمی می‌زند اما خوب مرسوم است که واژه‌ها و اصطلاحات بومی در داستان، به‌ویژه اگر برای کودکان باشد یا به صورت پانویس یا به صورت واژه‌نامه‌ای در انتهای کتاب توضیح داده شود. جای چنین چیزی در این کتاب خالی است و جالب است که حتی من که متولد آبادان و تا حد زیادی بزرگ‌ شده این فرهنگ هستم، متوجه معنای یک اصطلاح نشدم: عین بچه شرکتی‌هایی که «بریس»‌ شان را مادرشان نبسته باشد. این «بریس» به چه معناست؟
خیلی به واژه نامه نوشتن برای کتاب معتقد نیستم، راستش خیلی هم سعی نکردم از اصطلاحات و کلمات نامانوس استفاده کنم اما قبول می‌کنم که این جمله کنایاتی دارد که فهمش را سخت می‌کند. درواقع جمله کنایه به بچه‌پولدارهایی است که پدر و کادرشان قبل از بیرون رفتن از خانه ساسپندرهایشان را برای‌شان نبسته‌اند. پوشیدن ساسپندر بچه‌های شرکت نفتی یک‌جور ژست ثروت بوده.
  کنایه‌های بهتر و شناخته‌شده‌تری هم بود شاید، مثلا بچه‌های آبادان به بچه‌های لوس و نازپرورده می‌گویند کامبیز! این تقریبا خیلی فراگیر است. نمی‌دانم شنیده‌اید یا نه؟ اما حالا یک سوال دیگر:  اگر پیشنهاد اولیه کانون برای تدوین این رمان نبود، آیا خودتان به فکر نوشتن برای نوجوانان می‌افتادید؟ و این‌که کلا نوشتن برای نوجوانان را چطور دیدید؟
کامبیز را شنیده بودم اما نمی‌دانستم غیرآبادانی‌ها هم می‌فهمندش یا نه؟ البته چیزی هم که انتخاب کرده‌ام، ظاهرا همان‌قدر گنگ است. خلاصه این که ما هر وقت سراغ بومی‌نویسی برویم، امکاناتی از آن بوم برای نوشته‌مان به دست می‌آوریم و به همان نسبت فهم همگانی را هم از دست می‌دهیم. این خودش یک‌جور انتخاب است.

درباره ادبیات نوجوان واقعا این سال‌ها وسوسه من بود و حالا که نوشته‌ام بسیار راضی‌ام و به بقیه هم توصیه می‌کنم چون ادبیات نوجوان حوزه‌ای است کاملا سرراست بامخاطبانی واقعی، نوجوان با نویسنده‌ای عهد اخوت ندارد و به هیچ‌وجه مرعوب زبان‌بازی و تئوری‌پردازی‌های نویسنده نمی‌شود. مخاطب نوجوان خیلی صریح می‌گوید، داستان‌تان را دوست دارد یا ندارد و به دقت داستان‌تان را با نمونه‌های فرنگی‌ای که می‌خواند مقایسه می‌کند، تنها سنجه‌اش زیباشناسی خودش است و به همین دلیل ادبیات نوجوان ورطه‌ای هراس‌انگیز برای نویسنده است که اگر از آن به سلامت بگذرد، مخاطبی واقعی و وفادار به دست آورده.
  و کلام آخر؟
حرفی نیست. سپاسگزارم.
من هم از شما سپاسگزارم که مرا در این گفت‌وگو  همراهی کردید.