وبلاگ

anatom - رازهای تنهایی و انتقام

رازهای تنهایی و انتقام

رازهای تنهایی و انتقام 500 500 logos

پریسا اختیاری

روزنامه اصفهان زیبا – شنبه ۷ اردیبهشت ۱۳۹۸

«اسفندیار خاموشی»، «پری آب بر آتش» و « مهــــــران جـــــولایی» سه شخصیت اصلی «آناتومی افسردگی» هستند که در سه اپیزود این رمان از زاویه دید نویسنده، زندگی، حالات و خاطراتشان روایت می‌شود. اسفندیار پیرمردی سالخورده است که بعد از سال‌ها به ایران بازگشته تا با مرگی خودخواسته بمیرد. پری دختری سی ساله و زیباست که تصمیم می‌گیرد افسرده باشد و مهران پسری جوان و شهرستانی است که در سودای زندگی مستقل و به دور از مادر و عمویش به تهران آمده است. شخصیت‌های «آناتومی افسردگی» هر چند داستان‌ها، خاطرات و روزگاری متفاوت از هم دارند اما در دو چیز مشترک‌اند: تنهایی و انتقام. تنهایی برای انسان این عصر درد غریب و ناآشنایی نیست. همه ما تجربه‌های مشترکی در این زمینه داریم و شخصیت‌هایی که داستان‌نویسان مدرن انتخاب می‌کنند بنابر تعریف انسان مدرن، کاراکترهایی افسرده، تنها و سرخورده‌اند که خود را جدا از آدم‌های اطرافشان می‌پندارند و بیش از اینکه با واقعیت سر و کار داشته باشند در دنیایی خودساخته به سر می‌برند که همواره رنج و غمش از شادی‌ها و سرخوشی‌هایش بیشتر است. آدم‌ها با سرهایی انباشته از گذشته و یادهایش زندگی می‌کنند. بیدار می‌شوند، کار می‌کنند، غذا می‌خورند و معاشرت می‌کنند. اما این انباشتگی خاطرات و گیر افتادن در گذشته پرده‌ای تاریک می‌شود که آنها را از باقی آدم‌ها جدا می‌کند و تنهایی را برایشان هدیه می‌آورد. شخصیت‌های «آناتومی افسردگی» این گونه‌اند. اسفندیار از این خاطرات فرار می‌کند؛ دوست ندارد نامی یا اتفاقی را به یاد بیاورد. اما این نام‌ها و اتفاقات با کوچک‌ترین تداعی به مغز او هجوم می‌آورند و تلخی‌ها و تلخکامی‌های گذشته را برایش زنده می‌کنند. پری به فنگ‌شویی و یوگا پناه می‌آورد. چیزهایی که متعلق به گذشته بوده است را در جعبه‌ای می‌گذارد و با کمک پدر دیواری رویشان می‌کشد. اما در نهایت وقتی به ماه عسل می‌رود، در باغی گذشته‌اش مجسم می‌شود. مرده‌ها و زنده‌ها را در کنار هم می‌بیند و خود در کنارشان می‌نشیند و هم‌صحبتشان می‌شود که نشانی از ناتوانی‌اش در فراموش کردن است و البته کیسه‌ای که مادرش به عنوان هدیه عروسی به او داده: اولین مویی که در کودکی کوتاه کرده و دندانش. چیزهایی که تا مدت‌ها بعد از مرگ هم به جای خواهند ماند! و شبیه شیشه ناخن‌های اسفندیار است که سال‌ها نگه داشته تا زمانی با او دفن شود؛ مهران دیگر شخصیت رمان است که خاطرات حضور عمو در کنار مادرش عذاب بزرگ زندگی اوست و حتی حالا که پانزده سال است در تهران زندگی می‌کند تصویر عمو با بالاتنه لخت از ذهنش بیرون نمی‌رود. اما فرو رفتن در آنچه سپری شده انزوا را به دنبال خود می‌آورد. آنها کس یا کسانی را ندارند که در کنارش بتوانند به زیبایی‌های زندگی نگاه کنند و هر کدام دیگرانی را مسبب سرخوردگی و درماندگی خود می‌دانند. اسفندیار قصد انتفام از مردی به اسم کمال را دارد که فکر می‌کند باعث جدایی او از همسرش شده است. پری چندان دل خوشی از مادر ندارد و مهران قصد انتقام از عمویش را دارد که جای پدر را گرفته و توجه مادر را از آن خود کرده است. اسفندیار پیش از آنکه بتواند از کمال آنگونه که دوست دارد انتقام بگیرد، می‌میرد. پری هر چند پدرش را با زن جوانی می‌بیند خوشحال نمی‌شود و مهران وقتی برای کشتن عمویش به روستایشان بازمی‌گیردد با موجودی رقت انگیز مواجه می‌شود که حتی لیاقت انتقام را هم ندارد. به گونه‌ای دریافت و درک در پایان هر اپیزود داستان وجود دارد: آنچه سبب همه این رنج‌ها و تنهایی‌هاست عاملی بیرونی نیست. علت را باید در خود جست‌وجو کنند. نه کمال، نه مادر و نه عمو آنچنان قدرتمند نیستند. چیزی درونی و بسیار نیرومندتر وجود دارد که هر کدام از شخصیت‌ها در پایان به نوعی به وجودش پی می‌برند. ترس و بزدلی، خیانت و بی‌ارادگی آفت‌هایی است که ریشه‌‌های روحشان را جویده‌اند. چیزهایی که سرانجام به وجودشان اعتراف می‌کنند. مهران و پری یک زندگی پیش رو دارند. چیزی که قرار است تغییر کند و دیگر مانند سابق نباشد. اینکه بهتر خواهد شد یا بدتر مهم نیست. آنچه اهمیت دارد این است که چیزی در این دو شخصیت عوض شده و راه‌ها و دروازه‌های جدیدی به رویشان گشوده شده است. تنها اسفندیار است که به پایان می‌رسد هر چند ناقص. محمد طلوعی در رمان «آناتومی افسردگی» توجه خاصی هم به شهر تهران داشته است. توصیفاتی که او درباره شهر و خیابان‌هایش می‌کند به خصوص در صحبت‌های اسفندیار که سال‌ها از این شهر دور بوده و همچنین رفیق مهران جالب توجه است. در «آناتومی افسردگی» ما با شهری مواجه هستیم که چیزهای زیادی در خود پنهان دارد، آنگونه که به نظر می‌رسد نیست و قواعد خاص خود را برای زندگی دارد. تهران بستر مناسبی برای روایت زندگی شخصیت‌هایی است که پا در واقعیت و سر در رویا دارند، بین مرز حقیقت و خیال زندگی می‌کنند و احوالی مالیخولیایی دارند.

haftgonbad - من سفرساز و او مسافرسوز

من سفرساز و او مسافرسوز

من سفرساز و او مسافرسوز 500 500 logos

مریم منوچهری – روزنامه شرق / ۱۱ مهر ۹۷


انسان بنده‌ی سفر است. برای فراموشی. فراموشی تنهایی. اولین آدم بر روی زمین، آدم تنهایی بوده. تنها در گستره‌ای که نه صدایی داشته و نه تاریک و روشنای سایه‌ی حضور انسانی دیگر.عجیب نیست اگر روزی بفهمیم وسوسه‌ی سفر از همین‌جا آغاز شد. وسوسه‌ای برای جستجو کردن و «شاید» پیدا کردن.

داستان‌های مجموعه‌ی هفت گنبد محمد طلوعی با نام‌های «خوابِ برادرِ مرده»، «آمپایه بارُن»، «بدو بیروت، بدو»، «لوح غایبان»، «امانت داری خاندان آباشیدزه»، «خانه خواهری» و «دو روز مانده به عَدَن» در کشورهای سوریه، ارمنستان، لبنان، عراق، گرجستان، افغانستان و عمان می‌گذرند و هر کدام برای قهرمان قصه شبیه یک سفر قهرمانی به حساب می‌آیند. سفری که بی توجه به نتیجه‌ی پایان آن حکم گذر از آستانه را دارند.

داستان «بدو بیروت بدو» با این جمله آغاز می‌شود: «ما روی ایرهای پنبه‌ای در تعقیب ظلمت بوده‌ایم.» تمام قصه‌های هفت گنبد را می‌توان در همین جمله خلاصه کرد. دویدن به دنبال ظلمت. شاید چون گفته‌اند روشنایی از پس سیاه‌ترین لحظه به دست می‌آید. هفت گنبد قصه‌ی سفرهای تمام شده است. سفر تمام شده و تو چشم باز می‌کنی و می‌بینی همان جای اول هستی و برگشته‌ای به ابتدا و باید دوباره شروع کنی. شاید این بار با یک جهان‌بینی دیگر.

آدم‌های مجموعه داستان هفت‌گنبد همگی به جستجو برمی‌آیند. جستجوی چیزی یا کسی که یافتنش می‌تواند زندگی خالی شده از معنی شخصیت اصلی داستان را دست‌خوش تغییر کند. این تلاش و جستجو در طول داستان‌های این مجموعه هم از جهان واقعیت بهره می‌برند و هم از جهان وهم و خیال. داستان‌ها عمدتا در در دو جهان موازی رخ می‌دهند و شخصیت‌های اصلی مدام بین واقعیت و رویا و خیال‌هاشان در رفت و آمدند. خیال‌هایی که خواننده ناگزیر از پذیرش انهاست.

آدم‌های هر قصه در انتها باید خود را ببینند، در خود چشم بگردانند، با دیگران محشور شوند و تلاقی پیدا کنند و در نهایت و بعد از تجربه‌ی سهمگین درک تنهایی بازگردند به ابتدا، به نقطه‌ی شروع، به خودشان. آدم‌هایی تنها، خسته، آدم‌گریز اما بسیار نیازمند. نیازمند به توجه. نیازمند به عشق. نیازمند به دیده شدن. قهرمان‌هایی که هیچ‌کس آنها را روی قله نمی‌بیند و خیلی زود یک صبح‌زودی از راه می‌رسد که توی تاریکی روشنای کم‌رنگی باید خودشان را ببیند. تنها توی صحرایی یا ایستاده توی تراسی یا راه بروند روی سرمای برف‌ که سور و محکم نشسته‌ روی زمین و چشم بگردانند بلکه بتوانند خودشان را ببینند.

یکی از نکات جذاب این کتاب خرده روایت‌های موجود در هر قصه است که شاخ و برگ‌های قصه اصلی به حساب می‌آیند. همچنین الگو قرار دادن سبک داستان‌نویسی مدرن، تسلط بر کلمات و استفاده از واژه‌هایی کمتر شنیده شده، توصیفات متفاوت ولی ملموس و دیدنی و قرار دادن جمله‌هایی در دل داستان که خود به تنهایی و فارغ از قبل‌وبعدشان قابل درک هستند؛ کمک کرده تا در هم آمیختگی رویا و واقعیت و حتی شکست زمانی در طول روایت قصه برای خواننده ملموس و باورپذیر باشد و موجب دل‌زدگی خواننده‌ای را که معمولا عادت دارد داستان‌هایی خطی و شاید با پیچ و خم کمتری بخواند؛ فراهم نکند.

البته از مجموعه داستانی که سفر را روایت می‌کند و از جغرافیای متنوعی برای پیش‌برد قصه‌های خود بهره می‌برد انتظار می‌رفت در توصیف و نشان دادن تنوع جغرافیایی فعال‌تر و حساس‌تر عمل کند. ما در قصه‌ها آنچنان که باید و شاید با فراز و فرودها، ویژگی‌ها و مشخصه‌های سرزمین‌های تازه آشنا نمی‌شویم و این تنوع مکانی تبدیل به شخصیتی مستقل در قصه‌ها نمی‌شود. امری که اگر اتفاق می‌افتاد احتمالا موجب جذابیت بیشتر می‌شد.

محمد طلوعی در یکی از مصاحبه‌های خود در خصوص این مجموعه داستان گفته هفت گنبد داستان جنگ‌ها و صلح‌ها و آرزوها در خاورمیانه‌ خیالی است، جایی بدون مرز. در انتهای قصه‌هایی که در این خاورمیانه‌ی خیالی می‌گذرند؛ خواننده به دنبال دست‌آویزی‌ست که بگوید همه چیز ختم به خیر شده اما می‌داند چنین نیست و گویی قرار است سفری تازه شروع شود. اتفاقی که برای ساکنین خاورمیانه رخ می‌دهد. هر روز و هر شب. هفت گنبد محمد طلوعی نامش را از اثری قدیمی و فضایی خیالی گرفته اما داستان همین روزهای ما را روایت می‌کند. همان‌قدر که این روزهای ما مملو از پریشانی و آرزوهای افتان و خیزان است.

 

 

 

 

شب در مسیر غرب

شب در مسیر غرب 150 150 modir
1e67b052 6a9b 4d2e a358 a6c9492226e6 - شب در مسیر غرب
نویسنده: بریل مرکام
مترجم: احسان نوروزی
قیمت: ۲۰۰۰۰۰
شابک: ۹۷۸-۶۰۰-۲۲۹-۴۲۷-۲
ادبیات داستانی داستان بلند داستان غیرایرانی
چاپ یکم، تهران، ۱۳۹۳
janette - کسب و کار پرسود

کسب و کار پرسود

کسب و کار پرسود 529 367 modir

من ژانت نیستم رابطه حافظه BBW singles websites و روایت در «من ژانت نیستم»

من ژانت نیستم

نویسنده: پویا رفویی

اگر قرار باشد در ارزیابی سطحی نگر و خام دستانه و در عین حال نه بی طرفانه – با اشرافی محدود و بسنده به بخشی از آثار در دسترس- نسبت حافظه و روایت را مستمسکی برای مواجهه ای انتقادی قرار دهیم، احتمالا«من ژانت نیستم»، مجموعه هفت داستان از محمد طلوعی، نمونه درخور تاملی خواهد بود. نخست اینکه اکثر داستان ها از نظر ساخت و شیوه روایت از سطح مطلوبی برخوردارند. دوم اینکه در هر هفت داستان، حافظه و فرآیند یادآوری، عامل تعیین کننده ای است. از اولین داستان، «پروانه» تا داستان آخر، «راه درخشان» روایت به نیت یادآوری مهم ترین استراتژی داستان نویس است. مسلما در داستان نویسی و سایر هنرهای روایی، حافظه و توسل به یادآوری امکان پذیر، مجاز و در مواردی ضروری است. اما روایت به نیت یادآوری، از سندرم های داستان نویسی چند ساله اخیر است. به عبارتی، داستان به شکل ظرفی تصور می شود که می توان به محض آمادگی آن را با محتوای حافظه انباشت. داستان «پروانه» با انتظار کشدار راوی برای تماس «مژده» موقعیتی را فراهم می آورد تا شرح ماوقع را با نظمی خطی و جز به جز دنبال کنیم. در«داریوش خیس» کاملابا مکانیسم حافظه به هیات فضایی خالی روبه رو هستیم. مهم تر آنکه زمان روایت با جلوه های زندگی نسل دهه شصتی ها در هم تنیده است. داستان «تنور محسن» با جمله ای در زمان مضارع آغاز می شود: «محسن خوابیده توی تختش و گریه می کند.» و نوید داستانی را می دهد که چندان به بازگفت خاطرات سپری شده نمی پردازد، ولی دو سطر بعد با جمله «این مال خیلی قبل است باید از اینجا تعریف کنم» دوباره با همان روال ثابت روبه رو می شویم. «تولد رضا دلدار نیک»، «من ژانت نیستم» و «راه درخشان» منهای «لیلاج بی اوغلو» داستان یکی به آخر مانده همگی مبتنی بر روایت حافظه-محور، شکل گرفته اند. ولی مکانیسم یادآوری در «لیلاج بی اوغلو» به نحو دیگری است که در ادامه به آن می پردازیم.
    گفتیم که نقل حافظه را می توان به یکی از سندرم های داستان نویسی جدید ایران تعبیر کرد. راوی در بدو روایت مخاطب را برای شنیدن شرح یادها و خاطرات خود تحریک می کند و در ادامه با احضار و فراهم آوردن جنبه هایی از زندگی سپری شده در دورانی معین جذابیت و کشش لازم برای تعقیب داستان را زمینه چینی می کند. اذعان باید کرد که در این شیوه، داستان های محمد طلوعی نمونه ای مثال زدنی محسوب می شود. اما از این نکته نباید غفلت کرد که داستان نویسی مدرن، میانه خوبی با این شیوه ندارد. داستان نویسی ایران نیز در دهه پیش – فارغ از قدرت و ضعف های خود- عنایتی به بازگویی مکنونات ذهنی نداشت. داستان، ظرف یک و نیم قرن گذشته، بیش از یادآوری حول محور خلق وضعیت هایی نضج می گیرد که در برخی موارد، نویسنده در مقایسه با راوی از اشراف و تسلط چندانی برخوردار نیست. اتفاقا این میل شدید و مهارنشدنی به یادآوری و نقل خاطره، که غالبا با تجربه نسلی دهه شصتی ها گره خورده است، خبر از دشواری ها و هراس های ناشی از شرایطی می دهد که آدم ها حس می کنند روزگارشان به سرآمده و تا وقت هست باید هرچه سریع تر روایتی دست و پا کرد. حال آنکه یکی از دلایل وجودی قصه در جهان مدرن، فراموشی و حتی صیانت از فراموشی است. در این نگره اخیر، داستان نویس با کلنجار بسیار می کوشد تا گذشته به شکل محتوای حافظه درنیاید. «حرف بزن حافظه» ناباکف نمونه ای از داستانی است که راوی برخلاف سایر آدم ها برای نقل کودکی و نوجوانی اش دچار مشکل است. پروست خود به تنهایی مظهر نوعی نویسنده ای است که به تداعی، یادآوری و هر حافظه خودمختار و نیت مند انسانی تشکیک وارد می کند. دست بر قضا داستان، عبارت از ماجرایی است که از دستبرد حافظه دور مانده است. ایده برگسونی حافظه که گونه ای ادراک محدود به ذهن تلقی می شد، در آغاز قرن بیستم منبع الهام داستان نویسان بسیاری شد. از این رو، حافظه بر خلاف اسمش نه فقط چیزی حفظ نمی کند، که در وضعیت هایی خاص، به دستکاری، حذف و سرکوب نیز می پردازد.
    آنتونیو نگری در مقاله ای با عنوان «در ستایش فراموشی رخداد»، از وضعیتی سخن می گوید که شروع دورانی تازه در ذهن شاهدان عصرپیشین، به شکل مجموعه ای از ناکامی و روزشمار شکست ها ظاهر می شود. نگری با استفاده از تعبیری اسپینوزایی «فراموشی مولد»، پرهیز از یادآوری را به مهم ترین و سخت ترین کنش مقاومت تعبیر می کند. از منظر دوران ها لزوما با برآورده شدن همه حسرت ها و آرزوها به پایان نمی رسند. درست در هنگامه دوران های تازه است که ذهن بر خلاف بدن، با یادآوری از لزوم مواجهه با شرایط تازه سرباز می زند. فراموشی مولد که مصادیق آن در داستان ها و رمان های معاصر به چشم می خورد، با خلق وضعیت های تازه سد راهی است برای به جریان درآمدن حافظه. نگری چنین استدلال می کند که با تسلیم رخداد به حافظه، رخداد، خصیصه ای روایی پیدا می کند و روایت طعمه مناسبی برای اعمال سلطه است. همیشه امکانات روایت سازی فاتحان و برندگان بیشتر از شکست خوردگان است. بر این منوال، رخداد به شکل روایت درمی آید، نام گذاری می شود، در ادامه طبقه بندی و قوام یافته به شکل یکی از اهرم های اعمال قدرت بر بدن ها در می آید. بنابراین فراموشی مولد، تلاش برای صیانت از وجه روایت ناپذیر و ناگفته رخداد در آستانه دوران های تازه است. در غیراین صورت شگفتی و تکینگی رخداد به محض تبدل آن به روایت، در دو قطب نوستالژی و فتیشیزم طیف بندی می شود. نوستالژی، مکانیسم «زیستن های بدون بودن» و فتیشیزم، در طرف دیگر مکانیسم «بودن های بدون زیستن» خواهد بود. فراموشی مولد را نباید با انفعال اشتباه گرفت. اتفاقا این یادآوری هیستریک است که شبه فعالیت را به جای امتداد رخداد جا می زند و در واقع با فراموشی مولد راه برای خلق وضعیت های تازه و امکان پذیری کنش باز می شود. هیچ عصری برای شروع پیدا کردن آنقدر صبر نمی کند تا حسرت ها و ناکامی های همه ساکنان عصر قبلی یک به یک برآورده شود.
    در نگاهی سطحی، خام دستانه و در عین حال نه بی طرفانه، روحیه حاکم بر اغلب راویان داستان های اخیر، حکایت از موجوداتی می کند که به جز یادآوری و بسته بندی محتواهای حافظه هیچ تاثیر دیگری ایجاد نمی کنند. هرچند نقد ادبی نیز از این مقوله مستثنا نیست. با این تفاوت که اگر مرکز ثقل فعالیت گسل های حافظه در عرصه داستان نویسی دهه ۶۰ است، در نقد ادبی مرکز ثقل دهه ۴۰ فرض می شود. خاطره داستان های دهه ۶۰ با انگاره های نقد دهه ۴۰، شاید در زمره مهم ترین ویژگی های ادبیات دوران ما باشد. هر قدر داستان نویسی تمایل بیشتری به فتیش هایی مثل اشیا، اتفاقات، برنامه های رسانه های جمعی، طرز لباس پوشیدن، غذاها و… پیدا می کند، نقد ادبی بیشتر پذیرای نوستالژی دهه ۴۰ می شود. انتخاب این مرکز ثقل ها تصادفی و بی دلیل نیست، شرح دقیق و جامع آن در حوصله این نوشته نیست، ولی به همین بسنده می کنیم که وقتی رخداد جلوه نام ناپذیر و نشناختنی خود را بروز می دهد، حافظه-محوران به ناچار تطبیق قبل و بعد را مبنای کار خود قرار می دهند. بر این منوال نقد ادبی به گفتمانی ماقبل رخداد و داستان به گفتمانی پسارخدادی تحول پیدا می کند. ادبیات، با آفریدن وضعیت هایی سراسر برساخته و حتی جعلی امکان ولادت بدن ها، ادراک ها و احساس های تازه ای را فراهم می کند، که با تجربه آن اکنون به شکل تاریخی از منظر آینده درمی آید. آنچه قرار است داستان باشد یا داستان بشود، پیش از هر چیز خلق چیزی است که هیبت آن در حافظه نمی گنجد. به این ترتیب چه بسا موقعیتی فراهم آید که سخن خاموشان به جلوه درآید.
    داستان «لیلاج بی اوغلو»، همانطور که پیشتر نیز گفتیم تنها داستان مجموعه «من ژانت نیستم» است که از شیوه شایع انتقال محتوای حافظه تبعیت نمی کند. اتفاقات داستان در ترکیه به وقوع می پیوندد، راوی با بردهای پیاپی خود در تخته نرد، به کانون توجه حریفان و رقیبان مدعی تبدیل شده است. اما با هر بردی، زندگی سخت تر می شود تا جایی که به زندانی میزبان خود مبدل می شود. در جایی از داستان راوی تخته نرد را برای ترک های میزبان خود اختراع ایرانیان معرفی می کند و در ادامه تخته نرد و راوی طوری به هم پیوند می خورند که راوی به نیت باخت و نجات از وضعیت بغرنجی که در آن گرفتار شده، به میدان بازی وارد می شود.
    «لیلاج بی اوغلو»، در پس زمینه جهان قماربازان و تنش هایی که سیر داستان اقتضا می کند، برای راوی در حکم تنگناست. در اینجا نه نیازی به یادآوری است، نه با مرور وقایع کاری از پیش می رود. در واقع، تخته نرد با بردهای متوالی به شکل مخمصه ای درآمده که نه می توان برآن فایق آمد نه می توان نادیده اش گرفت. اما با استفاده از مجهول معاون یا با تکنیک مدد غیبی ناگهان سروکله «زن موکاهی» خانه روبه رو پیدا می شود و بحران راوی با بحرانی تازه تر- مراقبت از شیرخوارگان استانبول- ختم می شود. این فرآیند در داستان «راه درخشان» به نحو دیگری تکرار می شود. مطابق با سیر روایتی که می خوانیم، سطح حافظه راوی آنقدر وسعت می یابد که برای تداوم ماجرا مرده ها با زنده ها تن خود را معاوضه می کنند. «آدم زنده می تواند با شروط معین و عقد معین روحش را به کالبد مرده ای وارد کند و در ظاهر بمیرد. اما ایامی که شمارش باید در حین معاوضه جسم روشن شود، در کالبد جدید زندگی کند.». «راه درخشان» از جنبه ای مستقل از مناسبات حاکم بر داستان، می تواند استعاره ای از نفس داستان های حافظه-محور نیز محسوب شود. رابطه داستان نویس و راوی را در چنین معامله ای می توان بازنگری کرد. از ملزومات عقد معامله میان تن مرده و زنده، یکی هم این است که «روح معاوضه شده»، اصل مال و «حساب روزهای زندگی شده در کالبد جدید» فرع مال به حساب می آید. آرش در«راه درخشان» موجودی است که زندگی اش دونیم شده و از قرار در هیات مرده شور، با راوی مرده به معاوضه/معامله روح هایشان می پردازند. به عبارتی آنکه زندگی اش نیمی از یک زندگی بیش نبوده، تن خود را به کسی می بخشد که برای نقل خاطره سفرش (به اصفهان) یک زندگی نیز برایش کفایت نمی کرده است. البته این قاعده را می توان تعمیم داد و به این نتیجه رسید که زندگان گرفتار در زندگی ناتمام، بهترین کاری که می توانند بکنند این است که روح و حیات خود–آخرین چیزهایی را که دارند- به مردگان تفویض کنند تا آنها با طیب خاطر خاطره سفر خود را برای ما نقل کنند. نتیجتا زندگان خریداران مرده اند و زندگان فروشندگان زنده. انگار که سودای داستان، کسب و کار پرسود مردگان پرحرف و زندگان ساکت باشد.
    *اثری از خوان میرو